خرید بک لینک

شاماری، دید متفاوتی نسبت به روستای تخان دارد. بین خلوت و تنهایی فرق میگذارد، خلوت کردن در روستا و ایده مهم آنان را به کار های خیلی سخت تشبیه میکنم. چرا من یک فرد روستاییام؟ شاماری در پاسخ به این سوال اینگونه پاسخ میدهد، در روستای زندگی خواهم کرد در مناطق کوهستانی، ما بین روستاهای اطراف از جمله، سپیدار، انجمنه، هزارخانی، و تازه آباد واقع شده است. در 15 ک.م، و 30 ک.م شهرستان مریوان و سروآباد قرار گرفتم، سقف خانه خیلی کوتاه به نظر میرسد، سه اتاق بیشتر نداریم برگرفته از هال و آشپزخانه و یک اتاق کوچک، من اتاق برای مطالعه ندارم، چراغ مطالعه هم ندارم میبینم کوههای دورو برم را درخت بلوط فرا گرفته، آسمان صاف تابستان همه جا را پوشانده، و در پهنه روشن آن نشستم گریه میکنم، گریه چرا پسر خوب؟ تو که میدونی آیندهای نخواهی داشت با فوق لیسانس بیکار میخای چکار کنی آخه؟این دنیا در دید من کاری است که مشاهده میکنین، در نگاه یک میهمان یا از دید کسی که به این روستا میآید ممکن است طبیعت جذاب آور باشد؛ اما بیرو در بایستی، خودم به این منظرهها خیلی کم میروم. من، تغییرات ساعت به ساعت، روز به روز و شب به شب مناظر را در رفت و آمد با شکوه فصلها تجربه کردهام. وقتی وجود یک نفر، در ساحت کارش حاضر میشود، فقط کار است که امکان شکوفایی واقعیت این کوهها را فراهم میآورد. اصلا روال کار، در وقایع نفهتهای بوده، که من باخاطرات آن روزگار سیر شدم. یک شب زمستانی فرا میرسد که سقف خانهها پر از برف شده، میبینم که عموم یک مشت به در خانه میکوبد، و همه چیز را فرامیگیرد، شب محشری برای تأملات فلسفی بود. آن وقت که سوالها بایستی ساده و اساسی باشند. رو به هر اندیشهای که بیاوری، فقط جدی و دشوار است.اما روال این کار فلسفی، دیگر شبیه تأملات بعید چلهنشینان نیست؛ بلکه دقیقاٌ به نفس کار روستاییها مانند است؛ شبیه وقتی که یک جوان روستایی، سورتمهٔ (همان برف مال محلی) را با سرعت از شیب عبور میدهد به محض آنکه قسمتی از برفها به این طرف و آن طرف خواهند رفت، همان مسیر خطرناک را به سمت خانهاش، آن پایین را پی میگیرد،مثلاٌ وقتی که مرد چوپان، غرق در افکارش آهسته قدم ور میچیند و گله را به بالای کوه میبرد، و وقتی که مرد کشاورز درخانه خود نشسته و توفالهای بیشمار سقف خانهاش را مهیا میکند؛ کار من هم از همین دست کارهاست، هم ریشه و پیوسته با زندگی روستاییها. میبینین که شاماری چقدر دلسوزانه فلسفه بافی میکند. اما یک فرد شهری فکر میکند اگر کمی مهربان باشد و با یک روستایی دوست شود، دست به کاری عوامانه زده است. همچین فردی که به اصطلاح ساکن روستا میشود، فوقش تحت تأثیر آن قرار میگیرد. اما کار من بیچاره همه متکی به دنیای بین کوهها و افراد است. شاید برای افراد شهر این عجیب به نظر آید که یک نفر، تک و تنها برای مدتی طولانی میان کوه ها و اطراف روستاها به سر ببرد، اما عزیزم فدات بشم من این فرمایشی که تو میگویی اسمش تنهایی نیست؛ خلوت است. در اماکن شهر از هر جای دیگری میتوانیم تنها باشیم، اما هیچ وقت نمی شود احساس خلوت کرد نفسم،قدرت عجیب و خصلت اصیل خلوت گزینی، در جدا کردنمان از جمع نیست، بلکه در فراکندن کل وجودمان به گسترهٔ نزدیک حضور اشیاست. فعلاٌ تا همین حد به این مطلب اکتفا میکنیم، همین بحث را در آینده بیشتر توضیح خواهیم داد.

برچسب: نویسنده: آرین شجاعی تاريخ: جمعه 19 شهريور 1395 ساعت: 22:04

صفحه بندی